تبليغاتX
مست می عشقم هوشیار نخواهم شد
مست می عشقم هوشیار نخواهم شد
www.ilyou.blogfa.com
منوي اصلي
درباره
دوستان عزیز سلام به وب من خوش اومدی
عاشقی بد دردی امید وارم درک کنید

بزرگترین وبلاگ عاشقانه
پيوندها
پيوندها ي روزانه
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM
                                              روز پدرمبارک باد

              بچه ها سلام

                 نه اینبار داستانی در کار نیست

                 فقط میخواستم خواهش کنم از شما که امروز که روز پدره واسه اون پدرایی که    الان بیمار هستند دعا کنین

                    برا اون پدرایی هم که الان پیش خدا هستن طلب آمرزش کنین

                                                            امیدوارم سایه ی پدر همیشه بالا سرتون باشه

              


[+] نویسنده : عاشق ، موضوع : ،
          سلام. اینم یه داستان دیگه که فقط باید بخونید:

 

    من دختری ۱۸ ساله هستم. ما خانواده ای فقیر هستیم. مادرم میره کار میکنه و خرج خانواده رو در میاره.آخه پدرم معتاده.

   من بچه ی اول هستم. یه داداش دارم که ۵ سالشه. دلم براش میسوزه.

   یه روز بابام رفت بیرون. نیم ساعت بعد با یه پیر مرده ۶۰- ۷۰ ساله برگشت.

   بلند داد زد گفت: مرضیه چایی بیار.

   من هم ترسیده بودم و هم تعجب کردم.

   وقتی داشتم چای تعارف میکردم دیدم خیلی بد نگاه میکنه.

   دیدم بابام دست داداشمو گرفتو گفت:

                                                            ما میریم پارک.

    من از ترس داشتم میمردم.حتی مادرم خونه نبود. اونا رفتنو من موندمو پیرمرد.

    سریع رفتم تو تک اتاق خونمون. داشتم گریه میکردم که دیدم اومد بالای سرم.

    دست کشید رو صورتم.

    فهمیدم قصد داره که به من تجاوز کنه.

    سریع دویدم به سمت آشپزخونه. یه چاقو برداشتمو تهدیدش کردم. ولی اون اعتنایی نکرد.

     اومد به طرفم و من دیگه نفهمیدم چی شد.

     چشم باز کردم دیدم تو زندانمو تا  یه هفته دیگه اعدامم میکنن.

     آره. پدرم منو فروخت واسه موادش.

     ولی حتی ۱ هفته مونده به مرگمم نیومده به ملاقاتم.

     اما با همه ی اینا:

                              دوست دارم بابا

 

      نویسنده:  امین


[+] نویسنده : عاشق ، موضوع : ،
مرد - بیچاره

این داستان یه جورایی واقعیت هست و زندگی یکی از دوستانم

 

مرد خسته و بی رمق وارد خانه شد.از صبح تا غروب دنبال کار وباز هم مثل 

 

همیشه دست خالی به خانه برگشته بود .بوی غذایی یا نان گرمی در خانه به

 

مشام نمی رسید سی سال و اندی ازعمر او گذشته و هنوز به کا ر مطمئنی دست

 

نیافته . مرد با خجالت نگاهش را به چشمان زن دوخت باز هم باید با شکم

 

خالی شب را به صبح می رساندند  هر دو نشستند کودک شش ماهه گریه میکرد

 

شاید برای نداشتن شیر خشک آخه مادر هم شیری نداشت مرد عصبانی شد با فریاد

 

گفت:مریم این بچه رو خفه کن. زن او را در آغوش گرفت ولی شیری نبود که بچه

 

را آرام کند علی برای بار دوم حرف خود را تکرار کرد ولی هر چه مادر سعی

 

می کرد فاید ه ای نداشت طفل شش ماهه شیر می خواست و این کارها هم تاثیری

 

در گریه های او نداشت مرد شروع کرد به داد زدن چرا چرا چرا ....   صدای

 

زنگ در به گوش رسید  مرد با ترس از جا بلند شد تو فاصله کوتاهی که با

 

درداشت فکرهای زیادیکرد(نکند طلب کار باشد وای شاید هم صاحب خانه برای

 

گرفتن اجاره اومده و ...) مرد درب را باز کرد . حدس او درست بود  صاحب

 

خانه با چهر ه ای عبوس پشت در ایستاده و با لحنی بد گفت زیر پای شما آدم

 

زندگی میکند کرایه تان را که نمیدهید آرامش را هم که از ما گرفته اید باید

 

به فکر خانه دیگری باشید دیگر تحمل شما را ندارم آخر ما هم آسایش می خواهیم

 

مرد با عصبانیت مشتی به صورت صاحب خانه زد و در را بست .از یک طرف صدای

 

ناله های بچه و از یک طرف صدای صاحب خانه مرد را عصبانی کرده بود با

 

خشونت به سمت بچه رفت قنداق اورا به دست کشید و او را از پنجره به پایین

 

پرتاب کرد دیگر صدای ناله کودک به گوش نمی اید  ولی به جای آن صدای گریه

 

های وحشتناک زن به گوش میرسد مرد چاقو را برداشت به طرف زن خود رفت زن از

 

وحشت بی هوش شد ولی دیگر هیچ وقت به هوش نیامد صاحب خانه که یک چیزایی

 

فهمیده بود پشت در به صداها گوش می داد ولی دیگر هیچ صدایی جز نفس نفس

 

زدن مرد به گوش نمی رسید مرد درب را باز کرد و صاحب خانه را دید با چند

 

ضربه او را به قتل رساند وبعد چاقو را یک راست در قلب خود فرو کرد حالا

 

دیگر نه از گریه های کودک خبری بود نه ناله های زن ونه خدا خدا کردن مرد

 

بیچاره و سر کوفت زدن های صاحب خانه...

 

 

       

 

رنگ:مشکی

نویسنده:ایمان راد


[+] نویسنده : عاشق ، موضوع : ،
قبرستون
این قسمت اول که به نظر خودم اگه همینطوری پیش میرفت یکی از بهترین داستانهام میشد.

شب بود هوا خیلی تاریک بودی هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...

بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...

اینم ادامه داستان:

...

آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود...

تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...

اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...

با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.

عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.

آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !

ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .

هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...

کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...

شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...

 

نویسنده:ایمان راد

 

رنگ :کاملا سیاه

 


[+] نویسنده : عاشق ، موضوع : ،
عشق........مرگ

  سلام عزیزان. من یه داستان بسیار زیبارو میزنم.حرف نداره. از دستش ندید

  


به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

......



تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
.

 


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

......


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

............


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

.........


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

........


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه

                     cart postal

                                           امیدوارم خوشتون بیاد             

                                                                                    امین 


[+] نویسنده : عاشق ، موضوع : ،
                                 امروز قصد دارم یه داستان واقعی مربوط به یکی از دوستامو بگم

             اشکان پارسال ۱۷ سال سن داشت. رفتارش عوض شده بود. دیگه مثل قبل شاد نبود.

           بعضی وقتا میدیدم به گوشه ای میره و گریه میکنه.

           یه روز دیگه دووم نیورد. شروع کرد به درد دل. اولا فکر میکردم عاشقه ولی اون وقت فهمیدم عاشق نیست بلکه مجنونه.

            یه مدت همین طور گذشت. اشکان مدرسه نمیومد. حدود ۲ ماه مدرسه نیومد. همه ی ما

             از تعجب داشتیم میمردیم.  

             تا یه روز سر صف اعلام کردن اون مرده. خودکشی کرده.

             رفتم پرس و جو. انقدر گشتم که معشوقشو پیدا کردم.اسمش پرنیا بود. گفت من به شوخی

             بهش گفتم:  اگه من بگم بمیر میمیری؟

                                     اونم رفتو مرد.                        

                                                                                     خداحافظ اشکان 

                      

                                                                                                  امین


[+] نویسنده : عاشق ، موضوع : ،
   چه کسی میداند؟

                  که تو در پیله ی خودتنهایی؟

                     چه کسی میداند؟

                                            که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

                                پیله ات را بگشا.........

                              تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی.....


[+] نویسنده : عاشق ، موضوع : ،
سلام
سلامی دوباره:

بچه ها من مدیر جدید این سایت هستم حالا من به جای ایمان و بقیه اپ می کنم . منم یه عاشقم. بچه ها نظر یادتون نره ها.

دوستتون دارم هوارتا

امین


[+] نویسنده : عاشق ، موضوع : ،

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي

از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.

تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض

خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز

بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود

 تنهايي مردو من تنها تر شدم....

تو رفتي شب از فكر فردا تهي است

خيال شب از رنگ رويا تهي است

تو رفتي و فرداي شب دير شد

 تو رفتي ستاره زمينگير شد

غزلخوان شبهاي خلوت كجاست هواي شب و حال صحبت

 كجاست

 سياهي شب حسرت موي توست تمام شب آغشته ي بوي

 توست چه مستي؟

شراب آتشي خامش است چه صبحي؟ شب تيره عاشق كش

 است

شب از گفتگوي تو و من تهي است صداي شب از حس

 رفتن تهي است

تو رفتي و شب خالي از من شده است پر از هاي

 هاي شكستن شده است

دلم گرفته از این ثانیه های بی رحم

خیلی سخته زمان به سرعت میگذره تصور کنید با هر تیکی که ساعت می زنه یه تیک از عمر آدم میگذره

تیک تیک تیک!!!!!

ولی خوب یه واقعیته و باید اونو پذیرفت

بیرحمی ثانیه ها در این نیست که عمر آدمو کم میکنن

بی رحمی اینه که آدم تو ثانیه های زندگیش فراموش بشه

نه انکه تنها باشی !!!(فراموش بشی)

 

چه خوب بود حالا که رفتی واسه یه بارم پشت سرتو نگاه می کردی

نگاه میکردی که من تنها بی تو در حالی که به سختی تو مرداب تنهایی گیر کردم

و دستم رو به یه شاخه خشکیده توی مرداب گرفتم که به هیچ جا هم بند نیست

در حالي كه رفتن رو مي بينم و تو در حالي كه داري ميري حتي فكرشم نمي كني كه منو تو مرداب

تنهايي جا گذاشتي و رفتي

و این ثانیه ها ی بیرحم تیک تیکش مثه همون مگسهای مزاحم مرداب نیش تنهایی رو تو قلبم فرو میکنه

(تنهاترین عاشق)

 

 

من از بی کسی های بی انتها میان حریقی ز هزیان و تب به دنبال دستی پر از سادگی تو را

یافتم در نفسهای شب برای عبور از دل بی کسی شدی تکیه گاهم شدی مرحمم تو را خواستم

شک نکردم به عشق اگر چه پر از آیه ها ی غمم غریبی مکن با من شب زده

مرا با خودت تا به رویا ببر

آرزو دارم شبي عاشق شوي.

 

 آرزو دارم بفهمي درد را.

 

تلخي برخوردهاي سرد را.

 

مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

 

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.

 

مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من

 

 نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 

 

 

چه تازه داري؟

 

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

 

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !

 

چه پرسي ازمن:

 

 - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي ! جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ » -

 

شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟ سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به

 

دست تنها ؟ خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟ خراش گفتي ؟

 

كه ره گشوده، به زور

 

ناخن، ز سنگ خارا ؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته ! درين سياهي

 

 

واسه ی شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي...اما واسه اينکه از دلش در بياري شايد

 

 هيچ وقت فرصت نداشته باشي

 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

 

قدیمترها فکر میکردم : یه سری آدمها توی زندگی آدم مثل ستاره می درخشن...

 

هر روزت و شکر می کنی که این شانس و داشتی و داری که گیرشون آوردی.

 

آدمهایی که وجودشون زندگی آدم و نورانی میکنه... یه سری آدمها هم توی زندگی آدم میان ...

 

داغونش میکنن...میان که تاریکی رو جایگزین روشنایی زندگیت بکنن

 

 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟

 

گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست 

 

 گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست

 

گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست

 

 

 


[+] نویسنده : عاشق ، موضوع : ،

باز به خوابم میایی.....

میگویم:ببین من در دستم شمع ندارم

عزادار نیامده ام

خوش ام ، خوشحالم

من در نفسم ناله ندارم

اصلا با خودم شرط کرده ام اینبار غصه هایم را پیشت نیاورم

اگر تو بهترینی که هستی،پس دل نازک ترین هم تو باشی

درد پیش توبیاورم؟به این بدسلیقگی نیستم

باز خواب میبینم که تویی و من....

توی پارک راه میرویم.

همه جا آرام

زیر پایمان زمین به وسعت دل دریائیت است

توروبه رو را نگاه میکنی و من تورا

گاهی می ایستی و رویت را میکنی به من

وخنده ی زیبایی تحویلم میدهی که صورتت رابی نظیر میکند

البته شبهایی هم هست که بالشم از اشک خیس میشود...

توی پارک

روی نیمکت نشسته ایم

سرم را روی پاهایت میگذارم

وتوباآن دستهای نازنینت صورتم را نوازش میکنی

 همه چیز زیباست

شب،آسمان،تاریکی محض،ستاره هاو وجود تو از همه زیباتر

عریان میشوم از هرچه غیر از سادگی

میخواهم بخشنده شوم مثل تو که بخشنده ترینی 

ازدست این مردم فرار میکنم و به تو پناه میاورم  

میخواهم توضیح بدهم که دوستت دارم

میخواهم بگویم که باتونفس کشیدن را بیش از هر چیزی دوست دارم      

  

بدان فقط توبدان

شنیدن یک نوای ساده هم کافیست تا تورا به یادم بیاورد 

دوستتون دارم

باز صدای بازشدن در از بیرون می آید

به یاد تو و به هوای این که باز گشته ای شاد برمی خیزم 

اما

..........

همه چیز زیبا بود 

تو،قدم زدن باتو،خنده هایت و مهربانی هایت

اما هزارویک افسوس که همه چیز خیال بود

خواب بود

رویا بود

رویای شیرین ناتمام من برگرد

رفتنت آن قدر بی محتوا بود که هنوز هم نتوانستم بودنت را باور کنم

دیدی چه جور تنهام گزاشتی

 

گفتگو

آنان که روی از درگاه من برگردانده اند

اگر میدانستند چقدر دلم برایشان تنگ شده 

......

هرآینه جان میدادند

ندای دل تنگم

 بگذارید 

 تادرخلوت تنهایی ام به اوج دست یابم وبادستان

خیال میوه های  

 وهم را از درخت تنهایی بچینم 

 بگذارید تا در دریاچه ی اندیشه غوطه ورشوم