تبليغاتX
مست می عشقم هوشیار نخواهم شد
مست می عشقم هوشیار نخواهم شد
www.ilyou.blogfa.com
خواب مرگ
این یه شعر خودم گفتم امیدوارم خوشتون بیاد نظر واقعیتونو بگید اخه می دونم خیلی بی قافیه هست و بعضی قسمتاش ریتم شعر رو بهم ریخته به بزرگیتون ببخشید اخه من تازه کارم

همسفر تنهایی....واژه ای از یک دوست              چه زیباست این واژه بی نام و نشان

همسفر تنهایی....

گویی دل ان دوست خود از عشقی غریب حکایت دارد

حال انکه ما خود را در واژه عشق گم کرده ایم

همسفر تنهایی... واژه ای باشد برای دیگران

چرا که همسفر من مرا در اوج عشق تنها گذاشت

مرا در جنگل بی کسی بی کس گذاشت

مرا در دیار عشاق با زمزمه جدایی تنها گذاشت

مرا در اغوش مرگ بی یار گذاشت

همسفر تنهایی...

جسم خسته ام با این واژه بیگانه است

ما را در عشق چه نصیب گشت که به واژه اکتفا کنیم

پس اری باشد واژه ای برای دیگران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 
چطوری کوچولو !
سلام من نیلوفرم نویسنده جدید راستش عاشق منو به این وب معرفی کرد خدایی داستانای توپی داره ولی نمی دونم چرا فقط عاشق اپ می کنه شیما و ستاره پس کجان؟ خلاصه امیدوارم بتونم مطلبای خوبی رو اپ کنم و از اینکه یه کم تغییرات تو وب دادم ببخشید اگه بده بگین تا به حالت اول برشگردونم اخه عاشق اختیاره تام به من داده اگه زیاده روی کردم به بزرگیتون ببخشید
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 
من و دل
امشب دوباره می خواستم نفرینت کنم اما دلم نمی ذاشت

دارم دیوونه می شم دلم ازت پره پره می خوام فراموشت کنم اما دل نمی ذاره

وقتی تو یکی دیگه رو دوست داری ...

دیگه عشقم رو به مرگه اما دل بدادش می رسه

دست ور دار ای دل اون منو نمی خواد مگه زوره؟

اما دلم نگاهاشو یادم اوورد ...

چرا فراموش کردنت سخته؟دلم میگه چون عاشقی

به دل می گم من بار اولم نیست که ...

دلم میگه اونا همش هوسه...

میگم اما چطوری خیانتو تحمل کنم؟

دل می گه تحمل رسم عاشقیه...

می گم اخ از دست تو دل ...

دل میگه دوستش داری؟

ناخود اگاه  می گم تا ابد

دلم  بهم میخنده

امشب هم دوباره به دلم باختم

داد می زنم دوست دارم تا ابد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 
ای کاش

آن که هر روز هوس سوختن ما را میکرد     کاش می آمد و ما را تماشا میکرد

بعد هزارتا مشکل بازم دلم نیومد این وب و تعطیل کنم

Image hosting by TinyPicکاش آسمون  با وسعتشImage hosting by TinyPic

 Image hosting by TinyPicتو دستامون جا می گرفتImage hosting by TinyPic

 Image hosting by TinyPicگلای سرخ دلمونImage hosting by TinyPic

 Image hosting by TinyPicکاش بوی دریا می گرفتImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicکاش تو هوای عاشقیImage hosting by TinyPic

 Image hosting by TinyPicلیلی و مجنون  می شدیمImage hosting by TinyPic 

 Image hosting by TinyPicباد که تو دریا می وزیدImage hosting by TinyPic

 Image hosting by TinyPicما با هم پر یشون می شدیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت   توسط عاشق  | 
سلام دوستان عزیز

          دوست خوبم امین تصادف کرده و حالش خوب نیست

                   لطفا واسش دعا کنین

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط عاشق  | 
1 روز قبل مرگ

    نام:  حسام         

          جرم: قتل

          سن: ۱۸ 

          حکم:  قصاص

          علت:  عشق

    باید هر شب باهاش حرف میزدم تا آروم بشم.

    اوایل واسم مثله یه دوست دختر خوب بود. ای کاش همیشه روش حساب دوست دختر باز میکردم...... لا اقل الان.......

     آروم آروم دیوونش شدم. صداش واسم مثله لالایی بود. تا اینکه یه روز دووم نیوردمو بهش پیشنهاد ازدواج دادم. اون قبول کرد ولی خانوادش.....

     یه روز به سرم زدو به باباش تلفن کردم.

     اول که کلی بهم فحش داد. بعدم بهم گفت زیبا باید با پسر عمش ازدواج کنه. این رسم ماست. پسر عمه ای که ۱۳ سال از زیبای من بزگتر بود.

     زیبا عاشق من بود. منم دیوونه اون.

     تا اینکه دیدم هر چی به گوشیش تلفن میکنم خاموشه. تلفن خونشونم جواب نمیدادن.

     یه روز گذشت. شد ۲ روز. ۱ هفته. شد یه ماه.

     بالا خره بهم زنگ زد. از دیوونه خونه. گفت موهامو تراشیدن و زدنم.

     این لحظه بود که دیوونه شدم. اول رفتم سراغ باباش و اونو با چاقو کشتم.

     بعد رفتم با همون چاقو پسر عمشو زخمی کردم.

      آخرشم اومدمو خودمو معرفی کردم. ۲ روز بعد واسم خبر اومد که زیبای من خودکشی کرده.

      زندگیم آتیش گرفت. من الان ۱۸ سالمه. از اون حادثه ۱ سال میگذره. من منتظرم فردا بیاد تا برم پیش زیبام.

      ولی ای کاش بهش پیشنهاد ازدواج نداده بودم.

      لا اقل الان زنده بود.....

                                                                                    خداحافظ حسام

                                                                                                       و.....

                                                                                                              خداحافظ زیبا

                                                            خداحافظ عشق

   

      نویسنده: امین

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط عاشق  | 
برادر-برادر

اولین دیدارمون بود...

 

بازم مثل همیشه دیر رسیدم سر کلاس تا سر جای خودم نشستم اون در کلاس رو باز کرد جوری میخش شده

 

بودم که کناریم تکونم داد و گفت بزار برسی ولی توجهی بهش نکردم...

 

کلاس تموم شد من واستاد هم که خیلی با هم پایه بودیم با هم شروع به صحبت کردیم موضوع اون رو آوردم

 

وسط با هزار تا بدبختی اسمشو از زیر زبون استاد کشیدم    خاطره...این رو که استاد گفت با اینکه حرفای

 

استاد تموم نشده بود رفتم آخه همین برام بس بود خاطه...اسمشم قشنگ بود مثل خودش که مثل یه ماه توی

 

کلاس می درخشید.خیلی از پسرا بودن که اون رو میخواستند ولی خدایی دختر پاک و نجیبی بود و به خاطره

 

همین کم کم عاشقش شدم ولی همین نجابتش بود که نمی گذاشت من پا پیش بزارم.من عاشق شده بودم اگه یه

 

روز تو کلاس نمیدیدمش دیوونه می شدم روزهای تعطیل کلا کلافه بودم ولی من یه داداش از دار دنیا بیشتر

 

نداشتم اشکان که همه زندگیم و وجودم بود ...اشکان که منو اینجوری دید پیش یه روان پزشک بردم ولی جرات

 

نداشتم بگم که عاشق شدم نداشتم...با خودم فکر کردم خیلی خیلی خیلی تصمیم رو گرفته بودم رفتم جلو گفتم ولی

 

اون هیچ چیز ی نگفت ساکت بعد از یه مدت گفت باید فکر کنم..خیلی خوشحال بودم حتما از من خوشش میومده

 

که گفت میخوام فکر کنم ...یک هفته گذشت اومد جلو این دفعه از خوشحالی فقط داد زدم فقط جوابش مثبت بود

 

ولی گفت یه خورده با هم باشیم هم دیگرو بشناسیم بعد خونواده... خواستگاری و ... چه روزایی بود... همش

 

مثل یه رویا ... یه خواب ...

 

یه روز تو پارک نشسته بودیم از اشکان پرسید جوری از علاقه ی خودم به اشکان گفتم که بلند شد ایستاد گفت

 

همه جا ها رو تو قلبت اشکان پر کرده پس من چی بعد رفت ... با کلی زحمت دوباره آشتی کرد ولی به خودم

 

قول دادم که دیگه از علا قه ی خودم به اشکان نگم گذشت و گذشت تا یه روز اشکان گفت من میام دانشگاه

 

دنبالت ولی اون از این ماجرا هیچ نمیدونست می میخواستم شب بهش بگم ... کاش اون روز لعنتی هیچ وقت

 

نمیومد به خاطره گفتم پشت سرم بیا نمیخوام اشکان چیزی بفهمه گفت باشه اون و دوستش پشت سرم بودن

 

اشکان اومد سوار ماشین شدم اشکان گفت دختر خوشکلیه هم کلاسیته... فکر کردم اون فهمیده ولی از کجا

 

خوشحال شدم که خودش فهمیده بود . با خنده گفت همین روزا باید بریم خواستگاری من میخواستم دستش رو

 

بوس کنم که گفت چرا تو خوشحال می شی برا خودم گفتم فکر کردم شوخی می کنه ولی گفت میری از این هم

 

کلاسیت بپرسی  با من ازدواج میکنه یا نه... اینو که گفت یه لحظه قلبم ایستاد من نمیتونستم به عزیز ترین کسم

 

بگم نه و نه می تونستم به خاطره عشقم کسی که براش زندم اینو بگم یک ماه دانشگاه نرفتم وقتی رفتم خاطره

 

اومد جلو کلی گریه کرد گفت و گفت وقتی تموم شد گفتم میتونم از شما برای اشکان خواستگاری کنم یه لحظه

 

ساکت شد گفت اصلا شوخی خوبی نبود گفتم من شوخی نکردم زد توی گوشم و رفت اون تا مدت ها دانشگاه

 

نیومد داشتم دیوونه میشدم اون بلاخره اومد مستقیم اومد جلوی من این همون خاطره ی لاقر شده بود زیر

 

چشماش گود رفته بود...فقط گفت می تونید به برادرتون بگید بیان برای خواستگاری ...

 

اومدم پیش اشکان بهم گفت از هم کلاسیت چه خبر گفتم میتونی بری برا خواستگاری... گفت نه خیلی خوشحال

 

شد منم ... الان شب عروسیه تنها آرزوی من خوشبختی اشکان و دیدن خاطره توی لباس عروس بود ولی

 

نمیتونم دیگه نمیتونم خداحافظ دنیا نازنینم خاطره وعزیز ترینم اشکان...

 

نویسنده:سمیرا

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت   توسط عاشق  | 
صبر کن
    یکی از شعر هایی که من عاشقشم

 

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

         یاری از دیدن تو سیر شود بعد برو

 

ای کبوتر به کجا قدری دگر صبرکن

 

           آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

 

تو اگر گریه کنی بغض خدا می شکند

 

         صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

 

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

 

          باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

 

 

        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت   توسط عاشق  | 
          سلام. اینم یه داستان دیگه که فقط باید بخونید:

 

    من دختری ۱۸ ساله هستم. ما خانواده ای فقیر هستیم. مادرم میره کار میکنه و خرج خانواده رو در میاره.آخه پدرم معتاده.

   من بچه ی اول هستم. یه داداش دارم که ۵ سالشه. دلم براش میسوزه.

   یه روز بابام رفت بیرون. نیم ساعت بعد با یه پیر مرده ۶۰- ۷۰ ساله برگشت.

   بلند داد زد گفت: مرضیه چایی بیار.

   من هم ترسیده بودم و هم تعجب کردم.

   وقتی داشتم چای تعارف میکردم دیدم خیلی بد نگاه میکنه.

   دیدم بابام دست داداشمو گرفتو گفت:

                                                            ما میریم پارک.

    من از ترس داشتم میمردم.حتی مادرم خونه نبود. اونا رفتنو من موندمو پیرمرد.

    سریع رفتم تو تک اتاق خونمون. داشتم گریه میکردم که دیدم اومد بالای سرم.

    دست کشید رو صورتم.

    فهمیدم قصد داره که به من تجاوز کنه.

    سریع دویدم به سمت آشپزخونه. یه چاقو برداشتمو تهدیدش کردم. ولی اون اعتنایی نکرد.

     اومد به طرفم و من دیگه نفهمیدم چی شد.

     چشم باز کردم دیدم تو زندانمو تا  یه هفته دیگه اعدامم میکنن.

     آره. پدرم منو فروخت واسه موادش.

     ولی حتی ۱ هفته مونده به مرگمم نیومده به ملاقاتم.

     اما با همه ی اینا:

                              دوست دارم بابا

 

      نویسنده:  امین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت   توسط عاشق  | 
مرد - بیچاره

این داستان یه جورایی واقعیت هست و زندگی یکی از دوستانم

 

مرد خسته و بی رمق وارد خانه شد.از صبح تا غروب دنبال کار وباز هم مثل 

 

همیشه دست خالی به خانه برگشته بود .بوی غذایی یا نان گرمی در خانه به

 

مشام نمی رسید سی سال و اندی ازعمر او گذشته و هنوز به کا ر مطمئنی دست

 

نیافته . مرد با خجالت نگاهش را به چشمان زن دوخت باز هم باید با شکم

 

خالی شب را به صبح می رساندند  هر دو نشستند کودک شش ماهه گریه میکرد

 

شاید برای نداشتن شیر خشک آخه مادر هم شیری نداشت مرد عصبانی شد با فریاد

 

گفت:مریم این بچه رو خفه کن. زن او را در آغوش گرفت ولی شیری نبود که بچه

 

را آرام کند علی برای بار دوم حرف خود را تکرار کرد ولی هر چه مادر سعی

 

می کرد فاید ه ای نداشت طفل شش ماهه شیر می خواست و این کارها هم تاثیری

 

در گریه های او نداشت مرد شروع کرد به داد زدن چرا چرا چرا ....   صدای

 

زنگ در به گوش رسید  مرد با ترس از جا بلند شد تو فاصله کوتاهی که با

 

درداشت فکرهای زیادیکرد(نکند طلب کار باشد وای شاید هم صاحب خانه برای

 

گرفتن اجاره اومده و ...) مرد درب را باز کرد . حدس او درست بود  صاحب

 

خانه با چهر ه ای عبوس پشت در ایستاده و با لحنی بد گفت زیر پای شما آدم

 

زندگی میکند کرایه تان را که نمیدهید آرامش را هم که از ما گرفته اید باید

 

به فکر خانه دیگری باشید دیگر تحمل شما را ندارم آخر ما هم آسایش می خواهیم

 

مرد با عصبانیت مشتی به صورت صاحب خانه زد و در را بست .از یک طرف صدای

 

ناله های بچه و از یک طرف صدای صاحب خانه مرد را عصبانی کرده بود با

 

خشونت به سمت بچه رفت قنداق اورا به دست کشید و او را از پنجره به پایین

 

پرتاب کرد دیگر صدای ناله کودک به گوش نمی اید  ولی به جای آن صدای گریه

 

های وحشتناک زن به گوش میرسد مرد چاقو را برداشت به طرف زن خود رفت زن از

 

وحشت بی هوش شد ولی دیگر هیچ وقت به هوش نیامد صاحب خانه که یک چیزایی

 

فهمیده بود پشت در به صداها گوش می داد ولی دیگر هیچ صدایی جز نفس نفس

 

زدن مرد به گوش نمی رسید مرد درب را باز کرد و صاحب خانه را دید با چند

 

ضربه او را به قتل رساند وبعد چاقو را یک راست در قلب خود فرو کرد حالا

 

دیگر نه از گریه های کودک خبری بود نه ناله های زن ونه خدا خدا کردن مرد

 

بیچاره و سر کوفت زدن های صاحب خانه...

 

 

       

 

رنگ:مشکی

نویسنده:ایمان راد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت   توسط عاشق  | 
قبرستون
این قسمت اول که به نظر خودم اگه همینطوری پیش میرفت یکی از بهترین داستانهام میشد.

شب بود هوا خیلی تاریک بودی هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...

بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...

اینم ادامه داستان:

...

آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود...

تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...

اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...

با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.

عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.

آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !

ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .

هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...

کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...

شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...

 

نویسنده:ایمان راد

 

رنگ :کاملا سیاه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط عاشق  | 
عشق........مرگ

  سلام عزیزان. من یه داستان بسیار زیبارو میزنم.حرف نداره. از دستش ندید

  


به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

......



تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
.

 


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

......


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

............


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

.........


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

........


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه

                     cart postal

                                           امیدوارم خوشتون بیاد             

                                                                                    امین 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت   توسط عاشق  | 
                                 امروز قصد دارم یه داستان واقعی مربوط به یکی از دوستامو بگم

             اشکان پارسال ۱۷ سال سن داشت. رفتارش عوض شده بود. دیگه مثل قبل شاد نبود.

           بعضی وقتا میدیدم به گوشه ای میره و گریه میکنه.

           یه روز دیگه دووم نیورد. شروع کرد به درد دل. اولا فکر میکردم عاشقه ولی اون وقت فهمیدم عاشق نیست بلکه مجنونه.

            یه مدت همین طور گذشت. اشکان مدرسه نمیومد. حدود ۲ ماه مدرسه نیومد. همه ی ما

             از تعجب داشتیم میمردیم.  

             تا یه روز سر صف اعلام کردن اون مرده. خودکشی کرده.

             رفتم پرس و جو. انقدر گشتم که معشوقشو پیدا کردم.اسمش پرنیا بود. گفت من به شوخی

             بهش گفتم:  اگه من بگم بمیر میمیری؟

                                     اونم رفتو مرد.                        

                                                                                     خداحافظ اشکان 

                      

                                                                                                  امین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت   توسط عاشق  | 
   چه کسی میداند؟

                  که تو در پیله ی خودتنهایی؟

                     چه کسی میداند؟

                                            که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

                                پیله ات را بگشا.........

                              تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت   توسط عاشق  | 
سلام
سلامی دوباره:

بچه ها من مدیر جدید این سایت هستم حالا من به جای ایمان و بقیه اپ می کنم . منم یه عاشقم. بچه ها نظر یادتون نره ها.

دوستتون دارم هوارتا

امین

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط عاشق  | 

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي

از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.

تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض

خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز

بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود

 تنهايي مردو من تنها تر شدم....

تو رفتي شب از فكر فردا تهي است

خيال شب از رنگ رويا تهي است

تو رفتي و فرداي شب دير شد

 تو رفتي ستاره زمينگير شد

غزلخوان شبهاي خلوت كجاست هواي شب و حال صحبت

 كجاست

 سياهي شب حسرت موي توست تمام شب آغشته ي بوي

 توست چه مستي؟

شراب آتشي خامش است چه صبحي؟ شب تيره عاشق كش

 است

شب از گفتگوي تو و من تهي است صداي شب از حس

 رفتن تهي است

تو رفتي و شب خالي از من شده است پر از هاي

 هاي شكستن شده است

دلم گرفته از این ثانیه های بی رحم

خیلی سخته زمان به سرعت میگذره تصور کنید با هر تیکی که ساعت می زنه یه تیک از عمر آدم میگذره

تیک تیک تیک!!!!!

ولی خوب یه واقعیته و باید اونو پذیرفت

بیرحمی ثانیه ها در این نیست که عمر آدمو کم میکنن

بی رحمی اینه که آدم تو ثانیه های زندگیش فراموش بشه

نه انکه تنها باشی !!!(فراموش بشی)

 

چه خوب بود حالا که رفتی واسه یه بارم پشت سرتو نگاه می کردی

نگاه میکردی که من تنها بی تو در حالی که به سختی تو مرداب تنهایی گیر کردم

و دستم رو به یه شاخه خشکیده توی مرداب گرفتم که به هیچ جا هم بند نیست

در حالي كه رفتن رو مي بينم و تو در حالي كه داري ميري حتي فكرشم نمي كني كه منو تو مرداب

تنهايي جا گذاشتي و رفتي

و این ثانیه ها ی بیرحم تیک تیکش مثه همون مگسهای مزاحم مرداب نیش تنهایی رو تو قلبم فرو میکنه

(تنهاترین عاشق)

 

 

من از بی کسی های بی انتها میان حریقی ز هزیان و تب به دنبال دستی پر از سادگی تو را

یافتم در نفسهای شب برای عبور از دل بی کسی شدی تکیه گاهم شدی مرحمم تو را خواستم

شک نکردم به عشق اگر چه پر از آیه ها ی غمم غریبی مکن با من شب زده

مرا با خودت تا به رویا ببر

آرزو دارم شبي عاشق شوي.

 

 آرزو دارم بفهمي درد را.

 

تلخي برخوردهاي سرد را.

 

مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

 

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.

 

مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من

 

 نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 

 

 

چه تازه داري؟

 

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

 

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !

 

چه پرسي ازمن:

 

 - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي ! جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ » -

 

شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟ سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به

 

دست تنها ؟ خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟ خراش گفتي ؟

 

كه ره گشوده، به زور

 

ناخن، ز سنگ خارا ؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته ! درين سياهي

 

 

واسه ی شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي...اما واسه اينکه از دلش در بياري شايد

 

 هيچ وقت فرصت نداشته باشي

 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

 

قدیمترها فکر میکردم : یه سری آدمها توی زندگی آدم مثل ستاره می درخشن...

 

هر روزت و شکر می کنی که این شانس و داشتی و داری که گیرشون آوردی.

 

آدمهایی که وجودشون زندگی آدم و نورانی میکنه... یه سری آدمها هم توی زندگی آدم میان ...

 

داغونش میکنن...میان که تاریکی رو جایگزین روشنایی زندگیت بکنن

 

 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟

 

گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست 

 

 گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست

 

گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت   توسط عاشق  | 

باز به خوابم میایی.....

میگویم:ببین من در دستم شمع ندارم

عزادار نیامده ام

خوش ام ، خوشحالم

من در نفسم ناله ندارم

اصلا با خودم شرط کرده ام اینبار غصه هایم را پیشت نیاورم

اگر تو بهترینی که هستی،پس دل نازک ترین هم تو باشی

درد پیش توبیاورم؟به این بدسلیقگی نیستم

باز خواب میبینم که تویی و من....

توی پارک راه میرویم.

همه جا آرام

زیر پایمان زمین به وسعت دل دریائیت است

توروبه رو را نگاه میکنی و من تورا

گاهی می ایستی و رویت را میکنی به من

وخنده ی زیبایی تحویلم میدهی که صورتت رابی نظیر میکند

البته شبهایی هم هست که بالشم از اشک خیس میشود...

توی پارک

روی نیمکت نشسته ایم

سرم را روی پاهایت میگذارم

وتوباآن دستهای نازنینت صورتم را نوازش میکنی

 همه چیز زیباست

شب،آسمان،تاریکی محض،ستاره هاو وجود تو از همه زیباتر

عریان میشوم از هرچه غیر از سادگی

میخواهم بخشنده شوم مثل تو که بخشنده ترینی 

ازدست این مردم فرار میکنم و به تو پناه میاورم  

میخواهم توضیح بدهم که دوستت دارم

میخواهم بگویم که باتونفس کشیدن را بیش از هر چیزی دوست دارم      

  

بدان فقط توبدان

شنیدن یک نوای ساده هم کافیست تا تورا به یادم بیاورد 

دوستتون دارم

باز صدای بازشدن در از بیرون می آید

به یاد تو و به هوای این که باز گشته ای شاد برمی خیزم 

اما

..........

همه چیز زیبا بود 

تو،قدم زدن باتو،خنده هایت و مهربانی هایت

اما هزارویک افسوس که همه چیز خیال بود

خواب بود

رویا بود

رویای شیرین ناتمام من برگرد

رفتنت آن قدر بی محتوا بود که هنوز هم نتوانستم بودنت را باور کنم

دیدی چه جور تنهام گزاشتی

 

 

گفتگو

آنان که روی از درگاه من برگردانده اند

اگر میدانستند چقدر دلم برایشان تنگ شده 

......

هرآینه جان میدادند

ندای دل تنگم

 بگذارید 

 تادرخلوت تنهایی ام به اوج دست یابم وبادستان

خیال میوه های  

 وهم را از درخت تنهایی بچینم 

 بگذارید تا در دریاچه ی اندیشه غوطه ورشوم 

 بگذارید تا فریادبزنم ومهرسکوت را ازلبهایم بگشایم

ورهاشوم

 بگذاریدتاپژواک صدای دلتنگی ام به صخره های سنگی

دلم بخورد 

 تاشاید کسی به ندای دلم جوابی بدهم 

خدای خوب خودم همیشه دوستت دارم

خداوندا

 

 

آنان که به من نزدیکترند نمیدانند که تو از آنان به من نزدیکتری

آنانی که بامن گفت گومیکنند نمیدانند که سینه ام مالامال

از سخنهای نگفته ی توست   

آنان که در ره من گرد می آیند نمیدانند که من با تو

 گام برمیدارم

آنان که دوستم دارند نمیدانند که عشق تو آنهارا به قلبم آورده

هرکجاکه باشم

باهرکسی که باشم

ولی همیشه به یاد تو هستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت   توسط عاشق  | 
ع ش ق
 

گفتی از عشق شبی پر تب وتابم کردی

من خاموش شکستم تو شهابم کردی

چه شد آخر دل دریایی من راست بگو

این چه رازی است که محتاج سرابم کردی

هر زمان از دل سنگت که شکایت کردم

با سکوتی پر از اعجاز جوابم کردی

آمدم با دل مجروح بپرسم آخر

به چه جرمی است که پابندعذابم کردی

توگذشتی و ترک خورد غرورم رفتی

ازدر خانه ی احساس جوابم کردی

 

 

خدایـــا مرا ببــــخش اگر صـــدایت نــمی زنم

 

 

فــراموشـــــت نکـــــرده ام .....

 

 

خدایا مرا ببخش اگرچیزی از تو نمی خواهم

 

 

همه چیز را از تو گـرفته ام .....

 

 

خدایـــا مرا ببـخش اگرطنــــابم را گسسته ام

 

 

پوسیده بود ، محکمترش را می خواهم.....

 

 

خـــــدایا مــــرا ببخــــــش اگـــــرسوی دیگر میـــــروم

 

 

در این ســو رهیافـتــــگان کمترند .....

 

 

خدایا مرا ببخش اگرآتش عشقت را با اشکهایم بیرون میرانم

 

 

دارم شعـلـــــــه ور می شـــــوم .....

 

 

خــــــــدایا مرا ببخش اگــــــــرخـــود پرستـــــم

 

 

در وجـــــــودم تو را یافــــــته ام .....

 

 

خــــــدایا مـرا ببخش اگــــربه دنیـــــا دل بسته ام

 

 

در شوره زارش رد تو را می جویم .....

 

 

خــدایا مرا ببخش اگـردر عشــقـــت کفــــر می گویم

 

 

قلبم گنجایش این همه رحمت را ندارد .....

 

 

خــــــدایا مرا ببخش اگـــــــرچشمانم را بسته ام

 

 

می خـــواهم امشـــــب خوابتو را ببینم .....

 

 

 

 

الهــــی بمیـــــــرم برای خـــودم

 

 

بـــرای دل مبتـــــلای خـــــــودم

 

 

الهــــی بمیـــرم که تنــــها منم

 

 

و یــک آینــــــه در عـــــزای خودم

 

 

 

عطش شعله ور میشود از لبـانی

 

 

که خشکیــــده در کــربلای خودم

 

 

 

خــدایا ببین میکنم مثل شمعـــی

 

 

 تمـــــام خودم را فـــــدای خــودم

 

  

 

 

از این کثـــرت قبـــــله مردم خــدا

 

 

چه می شد که باشم خدای خودم

 

 

 

 

پس از آن به یمن خــدائی شدن

 

 

بریزم خـــودم را بـه پــــای خودم

 

 

 

 

ای  آسمان.......

 

رفت عشق من

 

از دست من......

 

عشقِ همیشه مست من......

 

یک عمر....با بخت بدش،

 

بگریستم..... بگریستم.......

 

باری نپرسید ازدلم....من کیستم؟

 

من چیستم......؟

 

 ای آسمان!باور مکن

 

که این پیکر محزون منم......

 

من نیستم

 

من نیستم......

 

 

ღღღღღღღღღღღ                    ღღღღღღღღღ  

عشقی نبود در تار و پودش          ديدي گفت عاشقه،عاشق نبودش

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه،  تموم  درو دیوار این خونه از

عشق تو بی تابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره،داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم،همون كه فكرنمي كردي نمیره از پيشش، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه ی دل مي گه درختها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه  شده  كار ش  فراموشي  .  زده دل  رو به بی راه  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه اين ابر سياه . تو  كه  نيستي  توي    خونه  ،  ديگه   آشفته

بازاريست   .   تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  ورو رفته ، این كوچه و خيابون ها. من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم.از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،  چند  روزه تو ميسپاري

گفتم كه تو مي دوني، سرخاك

تو  مي ميرم  ،  ولي

تا لحظه  مردن

دل   از   تو

نميگيرم

ღ

 

 

برو بچز تا اپ بهدی باباییییی

 

دوزتون دارم هوارتا...اونایی که نظر میدنو بیشتر...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت   توسط عاشق  | 

ره گذر

تو ره گذری

من سنگ رهم

تو میگذری

من می نگرم

تو بر دل من گامی زده ای

من با قدمت جامی زده ام

من سنگ رهم

تو ره گذری

من می نگرم

تو می گذری

من در گذرت خاری شده ام

تو بر دل من جاری شده ای

من سنگم و تو

آن را شکنی

من می شکنم

تو می نگری

 

 

گفتی:

بی تو

فردایی ندارم

گفتم افسوس

که در فردای تو

جایی ندارم

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت   توسط عاشق  | 

خاک سرد

باورم ناید که در یک روز سرد              زیر پا افتم همچون برگ زرد

باورم ناید که فردایی قریب                 گوشه ای مانم تنها و غریب

باورم ناید کفن رخت من است           خاک سرد این زمین تخت من است

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت   توسط عاشق  | 

 

احساس گل

قسم به احساس گل

که گل نمی میرد

که گل ز سردی ایام

دلش نمی گیرد

قسم به بارش باران

به صورت گل

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت   توسط عاشق  | 
 

Image and video hosting by TinyPic

وقتی که دستهایت شکوفه کرد                               دیدم خدایاشکوفه شکوفه کرد      

 

 

 دنیای من که بی تو بی بهار بود                              با تمام فصولش شکوفه کرد

از سروده های خودم

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت   توسط عاشق  | 
Image and video hosting by TinyPic

به من گفته بودی عشق زیباست                   غریب و خسته بودی عشق زیباست

در ان روزی که با مجنون نشستی                   به لیلی گفته بودی عشق زیباست

از سروده های خودم 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت   توسط عاشق  | 
مطالب جالب
 

 

): میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن

 

): بي وفايي کن وفايت ميکنند با وفا باشي جفايت ميکنند مهرباني گرچه آييني خوش است مهربان باشي رهايت ميکنند

 

): كسي ديوونت بود تو عاشقش باش…اگر عاشقت باشه تو دوستش داشته باش…اگر دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده…اگر بهت علاقه نشون داد فقط لبخند بزن…اينطوري وقتي هميشه يك پله ازش عقب باشي اگر يه وقت خسته شد و يك پله جا موند تازه ميشين مثل هم

  

 

): تو را به دادگاه خواهند کشيد .شايد به حبس ابد محکوم شوي . جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط عاشق  | 
 



src=http://files.myopera.com/minos.blog/files/foryou.swf width=550 height=500
type=application/x-shockwave-flash quality="high">









 
 
 
  http://www.minos.blogfa.com/" target="_blank">دریافت کد این فلش زیبا

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت   توسط عاشق  | 
 نظر یادتون نره
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط عاشق 
 

عکس عشقولانه ن ظ ر یادتون نره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط عاشق  | 
عشق یعنی!!!
 

عشق ، یعنی …

عشق یعنی مستی دیوانگی  

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن                 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط عاشق  | 
سهراب
 

سهراب سپهری

جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط عاشق  | 
 

عشق چیست؟!

۝  دکتر شريعتی می گويد دوست داشتن برتر از عشق است. منظور دکتر از عشق، عشقی است که با يک نگاه و بدون شناخت بوجود آمده باشد.(آنچه که مرسوم بوده) بين پسر و دختر بطور غريزی احساساتی وجود دارد که وقتی شدت می گيرد با عشق اشتباه گرفته می شود ، منظور دکتر اينچنین عشقی است.- شيفتگی و دلباختگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط عاشق  | 
درباره
دوستان عزیز سلام به وب من خوش اومدی
عاشقی بد دردی امید وارم درک کنید

بزرگترین وبلاگ عاشقانه
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
پیوندهای روزانه
خواب مرگ
شونه تو هدیه بده به گریه های بی صدام
من خواب دیدم که کسی می اید
بیا بریم...
ஜ☆ღ.•*♥دهکده عکس♥*•.ღ☆ஜ
من خورشیدم.........
بیا ۲ لوگوی رایگان
X_soldier
راز نهفته
ღღღ آوازه دو پرنده ღღღ
دوستی با خدا
بخند
کد های جاوا
گل - پری
عشق زیبا
رپ
طنز
رویای خیس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آذر 1386
نویسندگان
عاشق
ستاره
شیما
امین
نیلوفر
پیوندها
دنیای کد
خواب مرگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد